..................
می روی....،اما گریز چشم وحشی رنگ تو
راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت.
می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام
آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت.
چیست ای دلدار!....این اندوه بی آرام چیست
کز نگاهت می تراود ناز دار و شرمگین؟
آه می لرزد دلم از ناله های اندوهبار
کیست این بیمار در چشمت که می گرید حزین؟
چون خزان آرا گل مهتاب؛رویارنگ و مست،
می شکوفد در نگاهت راز عشقی ناشکیب.
وز میان سایه های وحشی اندوهرنگ
خنده می ریزد به چشمت آرزویی دلفریب
چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار،
می تراود از نگاهت گریه ی پنهان دوش.
آری ای چشم گریز آهنگ سامتن سوخته!
بر چه گریان گشته بودی دوش؟از من وامپوش!
بر چه گریان گشته بودی؟آه ای چشم سیاه!
از تپیدن باز می ماند دل خوشباورم،
در گمان اینکه شاید......شاید آن اشک نهان
بود در خلوتسرای سینه ات یادآورم!.......
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 0:41 توسط هیچکس...
|

سلام به وبلاگ من خوش امدید...امیدوارم که از مطالبی که دراین وبلاگ براتون گذاشتم خوشتون بیاد..